|

عشق را باید ز دل پرسید و جست
آن دل عاشق کجا بایست جست
چون بگشتم در دل بیمار خویش
در نیابیدم من آن گلزار خویش
شاخ و برگهایش همه آشفته بود
غنچه های کوچکش نشکفته بود
با دلم گفتم که این اسرارچیست؟
سرّ این نشکفته ها از کار کیست؟
پس چرا من اینچنین سرگشته ام؟
اینچنین غمگین و دل بشکسته ام؟
این همه آشوب و غوغا از کجاست؟
اضطراب و بی قراری پس چراست؟
گفت ای بیچاره ی بیمار دل
عشق را دریاب و دیگر را بحل
گفت چون معشوق تو در فکرت است
در تب و تاب و غم یک حسرت است
این غم از آن یار بی غل و غش است
بر دل و جان تو شیرین شکر است
عاشق و معشوق یک جان وتنند
گرچه در دو تن ولیکن یک دمند
چون یکی سوزد دگر خاکستر است
آن یکی خندد دگر هم گلشن است
ای گل خوشرنگ و خوش سیمای من
ای گلستان پر از ریحان من
ای بهار بی خزان و سبز من
ای تو سرو خوش قد و بالای من
بلبل خوش لحن و خوش الحان من
نغمه خوان همدل و هم جان من
ای تو باران دل خشکیده ام
چشمه ی جوشان قلب تشنه ام
رحمتی تو بر کویر و شورزار
نم نم باران قدم بر دل گذار
با تو این دل سبز و خندان می شود
گر تو باشی آن گلستان می شود
غنچه های کوچکش گل می شود
شور و شوق باغبان کل می شود
حاضرم من با تو انبازی کنم
با دل و جانم تو را راضی کنم
زهر در آن جام حسرت مال من
هر چه غم در دل تو داری مال من
من دل بشکسته دارم با یه جان
با دو چشم بی فروغ نیمه جان
گر پذیری منّت است ای ماهرو
گر تو راضی نیستی باز هم بگو
|