تبليغاتX
شعر من
شعر من



یکی خارکن در پی خارگشت

یکی شاخه گل دید در کوه و دشت

بچید آن گل و همدم خار کرد  

گل و خار را پشت خود بار کرد

می آورد بارش برای فروش   

یکی گل شناسی بر آورد خروش

بگفتا چه داری درآن بار خار 

که دل را کشد مو کشان سوی بار

مرا آشنا باشد این بوی بار

 نباشد چنین بوی از بسته خوار

کشد بوی بارت مرا سوی خود

 کی از خار و خاشک چنین بوی بد

من از جان و دل می خرم کوله بار

بده برمن و مزد خود را بدار

خرید پشته خار و خاشک به چند

 روان شد سوی خانه با روی خند

چنان بار سنگین کشیدش به دوش

گهی روی سر برد و گه روی دوش

تما شا گهی بود کو سر به سر

 چرا خواجه باری برد روی سر

شده صورت و دست و سر پر ز خون

 پر از خنده بود صورت  لاله گون

یکی گفت ای خواجه با وقار

 چرا روی سر داری این بسته بار

مگر گوهر و در و زر یافتی

چه خار است کین تاج سر ساختی

بگفتا مرا کار با بار نیست

 چنین مستی و شورم از خار نیست

شدم مست و شیدا از این بوی خوش   

نه از نیش خارم بوده روی خوش

دمی همنشین بوده در کوی دوست

کشم روی سر منت از بوی اوست

Tue 20 Oct 2009 توسط رضا |

گفتم ای استاد پیر آرزو

مرحمت کن داستانی نو بگو

هم نصیحت کن هم امیدی بده

کام ما تلخ است در آن قند ی بنه

گفت چندی نطق من کور آمده

طوطی دل عاری از شور آمده

با خودم گفتم دگر شعری نگو

بعد از این عهدی کن و سحری نگو

داشتم روزی میان انجمن

قصه می گفتم به فریاد سخن

چون به پایان آمد آن گفتار من

پیر مردی از میان رو کرد به من

گفت ای استاد پیر نازنین

تا به کی خواهی سخن گفتن چنین

سالها چشم انتظارم سوی دوست

آرزویم خواب دیدن روی اوست

داشتم  من از زمان کودکی

آرزو با داستان مضحکی

سالها خون گریه کردم هر شبی

تا بیا ید او  بخوابم یک شبی

پس کجاست آن شاه زاد با وقار

تا رود با اسب خود سوی نگار

یا پری چهری که ارد ارزو

با نگاهی گر کنی بر سوی او

من ننوشیدم می از آن ساغری

کی بدیدم روی زیبا چون پری

من ندیدم آن دو چشمان سیاه

یا دو ابرویی که طاقی زد به ماه

آن دو گیسوی بلند چون کمند

که هزاران دل گرفتارند و بند

منتظر بودم که تیری از مژه

بر نشیند بر دل این پیکره

من نخوردم جرعه ای از ان شراب

مستی ان آرزو بود و سراب

خم شده قدم ز جور ارزو

این همه چین است به پیشانی از او

چشم نا بینا نبیند روی او

پیر و نا لایق شدم در چشم او

من نخوردم نان و حلوایی از او

نان من تلخ است و خون الوده او

کودکی بگذشت با عهد نوجوان

هم جوانی رفت با تاب و توان

القرض چون من بدیدم حال او

گفتم اندر دل چه داری تو بگو

گفت گر دیدی تو روزی روی دوست

گو که این پیغام من از بهر اوست

من اگر غافل شدم از عهد دوست

این همه بی مهری از او از چه روست

 

 

 

 

 

Mon 17 Aug 2009 توسط رضا |

تو ندانی سر این راز از چه بود ؟

این چنین بی مهری از دنیا چه بود ؟

هر چه زیبا تر نمایی در جهان

دست غداری بر آید از نهان

تا رباید نوری از شمع رهت

یا تهی بنماید همیان دلت

از چه رو بلبل گرفتار است و حبس

صوت زیبا کرد او را دام و حبس

چون که طاووسی گشاید بال و پر

می رباید عقل دل هم هوش سر

رنگ هر پر جلوه ای از دام اوست

خود نمایی هم بلا بر کام اوست

هر گل زیبا که روید گلستان

می کشاند دزد گل را بوستان

گر درختی میوه شیرین تر دهد

بر شکست شاخ خود تن در دهد

گر قفس باشد سزای خوش صدا

یا پر زیبا شود دام و بلا

بار خوش گر جرم باشد بر درخت

یا رود یغما گلهای تیره بخت

پس چرا در چه نیفتد یوسفی

با هزاران حسن زیبا مونسی

پس چه خواهی تو از این چرخ زبون

سنگدل باشد عزیزم چرخ دون

 

Mon 10 Aug 2009 توسط رضا |

زندگی جز درد و غم ، در جام و در پیمانه نیست
خوردن آن جام تلخ ، جز مسلک دیوانه نیست

عقل در سودای عشق،در تاب و تب انباز نیست
چاره رستن ز عقل،َ جز خوردن از پیمانه نیست

گر بتازد درد و غم ، بر عاشقان دلشده
راه را بستن به آن ، جز شادی مستانه نیست

گر بسوزد جان و دل ، در شوق دیدار نگار
الحق انصاف است چون ، دل کمتر از پروانه نیست

Wed 3 Jun 2009 توسط رضا |

کار چشمان دیدن معشوق نیست
چشم را آن فکرت و آن هوش نیست

عشق پنهانی مقامش برتر است
دیدن معشوق در دل بهتر است

چون بکاری دانه مهرت نهان
چشم نا محرم نیابد زان نشان

سالها چون بگذرد از کشت تو
خرم و سر سبز گردد دشت تو

هم نهال سبز یابی هم چمن
سوسن و سنبل میان انجمن

دانه کاران دانه را در فصل کاشت
می نشانند زیر خاک تا وقت داشت

دانه را پنهان ز آفت می کنند
زیر خاک از آن حفاظت می کنند

چون زمستان بگذرد گرما رسد
در بهاران آب باران هم می رسد

دانه ها میلی به رویش می کنند
با زبان مهر، گویش می کنند

منزل معشوق را جویش کنند
راه سخت عشق را پویش کنند

چون رسد آواز عشق از دور دست
نو نهالان باده می گیرند دست

پایکوبان رقص در شوق بهار
چون پرستو پر کشند تا کوی یار

سبز گردد بعد ازآن دشت دل ات
بر مشامت می رسد بوی گل ات

Mon 18 May 2009 توسط رضا |

          

                این کاروان عمر ما منزل به منزل می رود             

   غافل عروس آرزو محمل به محمل می رود

                 هر آرزوی خوب و بد با داستان عمر ما                 

 همراه با این قافله هم خار و هم گل می رود

بانگ جرس چون می رسد گویند وقت رفتن است

آماده را مشکل کی است خوابیده در گل می رود

هر منزلی وقت است که ما آماده سازیم خویش را

در وقت دیدار رخش گاه تجمل می رود

روزی به روزی می رود روزی برای سیم و زر

نادم از این وقت گران جان در تأمل می رود

این مرکب رؤیا طلب ما را به هر جا می برد

از عشوه ی این نو عروس گاهی تحمل می رود

آنان که رفتند پیش از این بر ما اشارت داده اند

در وقت عزم این سفر هم تلخ و هم مل می رود

گفتند سبک بالان عشق آن دل که پر باشد ز مهر

بر پیشواز این بهار گویی که چون گل می رود

از آن سبک بالان عشق دیدم به چشم خویشتن

پروانه بهر سوختن با جان و با دل می رود

 

Fri 10 Apr 2009 توسط رضا |

 عشق را باید ز دل پرسید و جست

آن دل عاشق کجا بایست جست


چون بگشتم در دل بیمار خویش

در نیابیدم من آن گلزار خویش


شاخ و برگهایش همه آشفته بود

غنچه های کوچکش نشکفته بود


با دلم گفتم که این اسرارچیست؟

سرّ این نشکفته ها از کار کیست؟


پس چرا من اینچنین سرگشته ام؟

اینچنین غمگین و دل بشکسته ام؟


این همه آشوب و غوغا از کجاست؟

اضطراب و بی قراری پس چراست؟


گفت ای بیچاره ی بیمار دل

عشق را دریاب و دیگر را بحل

 

 گفت چون معشوق تو در فکرت است

در تب و تاب و غم یک حسرت است


این غم از آن یار بی غل و غش است

بر دل و جان تو شیرین شکر است


عاشق و معشوق یک جان وتنند

گرچه در دو تن ولیکن یک دمند


چون یکی سوزد دگر خاکستر است

آن یکی خندد دگر هم گلشن است


ای گل خوشرنگ و خوش سیمای من

ای گلستان پر از ریحان من


ای بهار بی خزان و سبز من

ای تو سرو خوش قد و بالای من


بلبل خوش لحن و خوش الحان من

نغمه خوان همدل و هم جان من


ای تو باران دل خشکیده ام

چشمه ی جوشان قلب تشنه ام



رحمتی تو بر کویر و شورزار

نم نم باران قدم بر دل گذار


با تو این دل سبز و خندان می شود

گر تو باشی آن گلستان می شود


غنچه های کوچکش گل می شود

شور و شوق باغبان کل می شود


حاضرم من با تو انبازی کنم

با دل و جانم تو را راضی کنم


زهر در آن جام حسرت مال من

هر چه غم در دل تو داری مال من


من دل بشکسته دارم با یه جان

با دو چشم بی فروغ نیمه جان


گر پذیری منّت است ای ماهرو

گر تو راضی نیستی باز هم بگو

 

Sun 22 Feb 2009 توسط رضا |

 زندان و بند و عسرت ، گاهی چه دلنشین است
گنجشک اگر بداند ، شاهین در کمین است

کفتار تیز دندان ، دنبال شیر زخمی است
هنگام این چنین ننگ ، صیاد و بند امین است

در وقت سیل و طوفان ، منگر به کشتی نوح
در یاب تخته پاره ، راه نجات همین است

ای مرغ خوش پر وبال ، دنیا پر از شغال است
خواهی رهی سلامت ، زندان دل رهین است

Sat 14 Feb 2009 توسط رضا |

 کنار جویبار آب جاری
یکی بنشسته بود با حال زاری

نگه در آب کرد و دید خود را
چه زیبا می نمود آب عکس او را

درون آب دید او آسمانی
به پهنای فلک بود و جهانی

بدید آنجا یکی کوه بلندی
کنارش آرمیده سرو چندی

ز برف کوه بود آن آب جاری
که عاری بود از گرد و غباری

درونش سنگها چون سیم و زر بود
که هر سنگی نمادی از گوهر بود

کنار جوی پر از گلهای زیبا
مزین کرده جوی را همچو رویا

چه زیبا می نمود دنیا در آن جوی
ز نا پاکی بری بود آب آن جوی

تو آن آب زلال پاک کوهی
درون چشمه دل با شکوهی

جهان شرمنده شد از عکس رویش
یکی مثل تو شد چون آبرویش

Wed 11 Feb 2009 توسط رضا |

کاش می شد پنجره ای ساخت رو به بهار

پنجره ای ساخت رو به باران

پنجره ای ساخت رو به عشق

پنجره ای ساخت رو به همه ی زیباییها

که هر وقت دلمان می گرفت از آن پنجره ، بهار را ، باران را ، زیباییها را و عشق را به ضیافت یار دعوت

می کردیم تا آنها حوصله شان سر نرود و در شادی ما شرکت کنند

کاش می شد از آن پنجره نگاه عاشقمان را تا انتهای افق دلمان می دواندیم و هر چه شقایق و آلاله ی

وحشی ، یاس و یاسمن و نسترن ، جویبار زلال ، سرو و صنوبر بود به حیاط دلمان دعوت می کردیم

ای کاش بین دلها پلی بود ، یا پنجره ای و یا اصلا دلها یکی می شد

ای کاش کلامی در کار نبود

Thu 5 Feb 2009 توسط رضا |